AB vfc filter 116all http://thenounproject.comThe Noun ProjectIcon TemplateRemindersStrokesTry to keep srokes at 4pxMinimum sroke weight is 2pxFor thicker srokes use evennumbers: 6px, 8px etc.Remember to expand srokesbefore saving as an SVGSizeCannot be wider or taller than100px (artboard size)Scale your icon to fll as much ofthe artboard as possibleUngroupIf your design has more than oneshape, make sure to ungroupSave asSave as .SVG and make sure“Use Artboards” is checked100px.SVG 07 Created by Gregor Cresnarfrom the Noun Project 63 Artboard 18 Artboard 23
فیلتر محصولات logo
chibekhoonam_banner
مرتب سازی بر اساس
  • 4 کالا

جبران خلیل جبران

 

زندگینامه جبران خلیل جبران

جبران خلیل جبران در شمال لبنان در سال ۱۸۸۳ به دنیا آمد. او همراه خانواده‌اش به نیویورک مهاجرت کرد و در همین شهر در سال ۱۹۱۳ درگذشت.

 

آثار جبران خلیل جبران

جبران در آثارش تحت تاثیر نیچه، ویلیلم بلیک و شعر سمبولیک فرانسوی ست، اما نمی‌توان اثرگذاری شعر و فرهنگ مشرق زمین و لبنان بر او را نادیده گرفت. جبران خلیل جبران به دو زبان انگلیسی و عربی می‌نوشت. جبران در دوره‌ی اول کاری‌اش که فقط به زبان به عربی می‌نوشت، کتاب‌های زیر را منتشر کرد: موسیقی، عروسان دره، ارواح سرکش، بال‌های شکسته، و اشکی و لبخندی.

در دوره‌ی دوم کاری‌اش یعنی سال‌های ۱۹۱۸ تا ۱۹۳۱ کتاب‌های منظومه عرفانی کاروان، طوفان ها، نوگفته‌ها و نکته‌ها را به رشته تحریر درآورد. او در ادامه کتاب‌های دیوانه، پیشاهنگ، پیامبر، شن و کف، عیسی پسر انسان، خدایان زمین، آواره، و باغ پیامبر را منتشر کرد. اگرچه دو کتاب آخر پس از فوت وی منتشر شدند. جبران خلیل جبران در نوشته‌هایش نوعی تلخی و سرخوردگی را تصویر می‌کرد که ناشی از وضعیت اجتماعی کشورش بود. در ادامه‌ی مسیر نویسندگی به مفاهیمی هم چون اتحاد و عشق می‌پردازد.

 

جبران خلیل جبران

 

بخشی از کتاب نامه‌های عاشقانه:

«می دوست من، سکوت اخیر من چیزی نیست جز سکوت مردی که پریشان خاطر و آشفته حال است؛ برای این که من غالبا در این دوره‌ای که بین پریشان خاطری و آشفته حالی‌ام قرار دارد نشسته‌ام و می‌خواهم با تو حرف بزنم و سرزنشت بکنم- اما می‌بینم هیچ حرفی برای گفتن ندارم. می، حرفی برای گفتن نداشتم، باری آنی که احساس می‌کردم تو حرفی را ناگفته نگذاشته ای، و برای این که احساس می‌کردم تو دلت می‌خواهد همه ی آن رشته‌های نادیده‌ی بافته شده توسط آن دست نامرئی‌ای که اندیشه را به اندیشه، روح را به روح وصل کرده پاره کنی.»

مرتب سازی بر اساس